تبليغاتX
حرم وصال


حرم وصال
زاد راه حرم وصل نداریم مگر/ به گدایی ز در میکده زادی طلبیم
 

  خون خدا (غزلی زیبا از علیرضا قزوه در رثای ابی عبدالله الحسین(ع))  

 

خون خدا

نمي‌دانم تو را در ابر ديدم يا كجا ديدم
به هر جايي كه رو كردم فقط روي تو را ديدم

تو را در مثنوي، در ني، تو را در‌ هاي و هو، در هي
تو را در بند بند ناله‌هاي بي‌صدا ديدم

تو مانند ترنم، مثل گل، عين غزل بودي
تو را شكل توسل، مثل ندبه، چون دعا ديدم

دوباره ليلة القدر آمد و شوريدگي‌هايم
تب شعر و غزل گل كرد و شور نينوا ديدم

شب موييدن شب آمد و موييدن شاعر
شكستم در خودم از بس كه باران بلا ديدم

صدايت كردم و آيينه‌ها تابيد در چشمم
نگاهم را به دالان بهشتي تازه وا ديدم

نگاهم كردي و باران يك ريز غزل آمد
نگاهت كردم و رنگين كماني از خدا ديدم

تو را در شمع‌ها، قنديل‌ها، در عود، در اسپند
دلم را پَرزنان در حلقه پروانه‌ها ديدم

تو را پيچيده در خون، در حرير ظهر عاشورا
تو را در واژه‌هاي سبز رنگ ربنا ديدم

تو را در آبشار وحي جبرائيل و ميكائيل
تو را يك ظهر زخمي در زمين كربلا ديدم

تو را ديدم كه مي‌چرخيد گردت خانه كعبه
خدا را در حرم گم كرده بودم، در شما ديدم

شبيه سايه تو كعبه دنبالت به راه افتاد
تو حج بودي، تو را هم مروه ديدم، هم صفا ديدم

شب تنهاي عاشورا و اشباحي كه گم گشتند
تو را در آن شب تاريك، «مصباح الهدي» ديدم

در اوج كبر و در اوج رياي شام ـ ‌اي كعبه ـ
تو را هم شانه و هم شان كوي كبريا ديدم

دمي كه اسب‌ها بر پيكر تو تاخت آوردند
تو را‌ اي بي‌كفن، در كسوت آل عبا ديدم

دليل مرتضي! شبه پيمبر! گريه زهرا(س)
تو را محكمترين تفسير راز «انّما» ديدم

هجوم نيزه‌ها بود و قنوت مهربان تو
تو را در موج موج ربنا در «آتنا» ديدم

تو را ديدم كه داري دست در دستان ابراهيم
تو را با داغ حيدر، كوچه كوچه، پا به پا ديدم

تو را هر روز با ‌اندوه ابراهيم، همسايه
تو را با حلق اسماعيل، هر شب همصدا ديدم

همان شب كه سرت بر نيزه‌ها قرآن تلاوت كرد
تو را در دامن زهرا(س) و دوش مصطفي(ص) ديدم

تنور خولي و تنهايي خورشيد در غربت
تو را در چاه حيدر همنواي مرتضي ديدم

سرت بر نيزه قرآن خواند و جبرائيل حيران ماند
و من از كربلا تا شام را غار حرا ديدم

به يحيي و سياوش جلوه مي‌بخشد گل خونت
تو را ‌اي صبح صادق با امام مجتبي(ع) ديدم

تو را دلتنگ در دلتنگي شامي غريبانه
تو را بي‌تاب در بي‌تابي طشت طلا ديدم

شكستم در قصيده، در غزل، ‌اي جان شور و شعر
تو را وقتي كه در فرياد «ادرك يا اخا» ديدم

تمام راه را بر نيزه‌ها با پاي سر رفتي
به غيرت پا به پاي زينب كبري(س) تو را ديدم

دل و دست از پليدي‌هاي اين دنيا شبي شستم
كه خونت را حناي دست مشتي بي حيا ديدم

چنان فواره زد خون تو تا منظومه‎ي شمسي
كه از خورشيد هم خون رشيدت را فرا ديدم

مصيبت ماند و حيرت ماند و غربت ماند و عشق تو
ولا را در بلا جستم، بلا را در ولا ديدم

تصور از تفكر ماند و خون تو تداوم يافت
تو را خون خدا، خون خدا، خون خدا ديدم


لینک ثابت | نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388   ساعت 23:32   | توسط:   مهدی | مطالب مرتبط

   
 
  پند سعادت(3)  

 ازعارف کامل حجت الحق حضرت آیت الله حاج شیخ علی سعادت پرور (پهلوانی تهرانی)( نوّر الله قبره و اعلي الله مقامه )،یکصد و چهل نصیحت زیبا، پدرانه و آسمانی به یادگار مانده است که در کتابی تحت عنوان پند سعادت به چاپ رسیده است. مناسب دیدیم با بیان آنها ،جویندگان طریق عبودیت از این سخنان گهربار مستفید گردند و روح ملکوتی ایشان از ما خشنود شده باشد.قسمت اول نصایح در مورد خداشناسی است:

**(۳):ای عزیزان من،اگر خدا را بی علم و ادراک و استدلال بخواهید بدانید و بی شهود بشناسید به گمراهی مبتلا می شوید،زیرا شیطان و نفس دست از شما برنمیدارند.

ادامه دارد..

(جهت شادي روح حضرت آیت الله سعادت پرور ( ره ) الفاتحه مع الصّلوات)

 


لینک ثابت | نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388   ساعت 9:5   | توسط:   مهدی | مطالب مرتبط

   
 
  جلسه دوم سخنرانی آیت الله محمد باقر تحریری درشرح حدیث عنوان بصری  

جلسه دوم سخنرانی آیت الله محمد باقر تحریری درشرح حدیث عنوان بصری:برای دانلود اینجارا کلیک کنید.

بیانات حضرت استاد تحریری در مصاحبه با کیهان فرهنگی درباره حدیث عنوان بصری:

این حدیث محتوای بسیار مهمی دارد و علت تأکید بسیار بر آن ازجانب ائمه هدی هم همین بوده، چون بیان می‏کند که دین یک حقایقی دارد و یک راهی هم برای رسیدن به آن حقایق هست. عنوان بصری در 94 سالگی متنبه می‏شود که بیاید در حضور معدن علم حقیقی تا دانش بیاموزد. البته، قلبش نزد کسانی بوده و جاهایی رفته‏بود. حضرت هم امتحانش می‏کند که مشخص شود چقدر دراین مسیر استقامت دارد. به همین دلیل حضرت، ابتدا او را نمی‏پذیرد، او منقلب می‏شود و متوسل به کسی می‏شود و بازهم خدمت حضرت می‏آید. البته همه اینها برخوردهای تربیتی ازسوی امام علیه‏السلام بوده. آن شخص بعدها که آمادگی پیدا می‏کند و مجدداً خدمت حضرت می‏آید، او را می‏پذیرد. این پذیرش آنقدر برای آن شخص اهمیت داشته که می‏گوید: اگر هیچ چیز دیگر دراین ارتباط نبود، جز همین پذیرش، برایم کافی بود. بعد، از حضرت سوءال می‏کند که علم چیست؟ حضرت آن نکته عالی را بیان می‏کنند. توجه داشته‏باش چیزهایی که یاد گرفته‏ای علم نیست، اینها ابزارند. علم، آن نوری است که خداوند در دل تو بیندازد. بعد اضافه می‏کنند: اگر می‏خواهی به آن علم برسی، باید از مسیر عبودیت بروی؛ آن هم حقیقت عبودیت نه خود عبودیت. معلوم می‏شود که عبودیت یک احکام ظاهری دارد و یک حقیقتی .... و به هرحال، مراتب دارد، همچنانکه ایمان هم مراتب دارد. لذا در روایت خدای متعال می‏فرمایند: انسان با این ایمان‏های ظاهری نمی‏تواند خداوند را روءیت کند، چون خداوند «حقیقت مطلق» است و برای دیدن حقیقت مطلق باید به گونه‏ای مطلق باشد. ابزارهای ظاهری ما همه محدودند، تنها قلب انسان است که به گونه‏ای مطلق است که فرموده‏اند:«القلب عرش الرحمان» یعنی قلب عرش خداوند است. انسان با آن قلب می‏تواند متصل شود، لذا حضرت در پاسخ به این که چگونه با قلب می‏توانیم به این اتصال برسیم؟ سه محور را مطرح می‏کنند: این که بنده آنچه را که دارد نبیند و برای خودش تدبیری نداشته‏باشد و جمله اشتغال و فکر و ذکرش اطاعت پروردگار متعال باشد. آن وقت حضرت آثارش را هم بیان می‏کنند که در هر مرحله به چه نتایجی می‏رسد و یک راهکار عملی را هم ارائه می‏کنند ومی‏فرمایند: این امور را هم انجام بده.


لینک ثابت | نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388   ساعت 20:43   | توسط:   مهدی | مطالب مرتبط

   
 
  نامه ای از آن دل سوخته(عارف واصل حضرت آیه الله سعادت پرور)  

 

محضر دوست عزیز،

قربان دل به هجران مبتلایت.

پروانه پیش از آنکه بسوزاندش، خرمن هستی خویش بسوخت. دیشب مرا با پروانه دلسوخته و عاشق دل باخته سخنانی به میان رفت. در من آتشی افروخت که هنوزهم می سوزم. گاهی بر می خاست و به گرد خورشید رخسار محبوبش می گشت و گاهی از خود بی خود می گشت و به زمین می افتاد. نظرش جز به روی معشوقش نبود. به هر طرف او را می افکندم باز به جانب محبوبش نظر داشت. مدتی در زیر چراغ بیهوش می افتاد، چون به هوش می آمد باز برمی خاست و به دور محبوبش پر و بال می زد.

از او پرسیدم که ای عاشق دلباخته جگر سوخته، چرا از دیروز که به پیش ما آمده ای تا به حال به کناری خزیده بودی و حال چنینی؟ گفت: جلوه معشوق ما را بر این کار داشته.

پرسیدم غرضت از این گردش به دور معشوقت چیست؟ گفت دوست فنای ما می خواهد.

پرسیدم چرا یکباره خود را یکباره به آتش نمی افکنی؟ گفت چه کنم؟ من او را برای خود می خواهم نه خود را برای او.

گفتم این نه رسم عاشقی است! گفت چه کنم؟ پای بند زیبایی خودم و معشوق مرا به خود راه نداد.

پرسیدم چرا به زمین می افتی؟ گفت ما را تاب دیدار او نیست، هر چند به دور وجودش می گردم و التماس می کنم مرا از خود دور می کند و دستی به سینه ام می زند که برو تو نامحرم این بزمی! خودخواهان را در این بزم راه نباشد.

 عشق از اول سرکش و خونین بود// تا گریزد هر که بیرونی بود.

پرسیدم چه می شود که مدتی به زمین می افتی و حرکت نمی کنی؟ گفت اگر چه من نامحرم هستم لیک ((لن ترانی))ش هم به من لذت می بخشد که مدتی از خود بی خود می شوم.

پرسیدم با اینکه تو را می راند چرا دست از دامنش نمی کشی؟  گفت آه آه که این نه رسم عاشقی است!

پرسیدم چرا سخن نمی گویی و همیشه روزها مهر سکوت به دهان زده ای و به کناری خزیده ای؟ گفت آرزوی وصال یار ما را چنین و چنان کرده، گله از دوست بسی بی شرمی است. دوست هجران ما خواهد.

گفتم درس عشقی به من بده. گفت برو از من چه می خواهی؟ این سخن با شمع گو که از سر شب تا به صبح به پا می ایستد و می سوزد و می گرید تا نابود گردد. عاشق سوخته دل تا به بیابان فنا نرود، در حرم دل نشود خاص الخاص.

 آنکه جان داد به شمشیر تو جانانه شود//آنکه مست تو شود ساقی پیمانه شود

 آنکه از عشق تو دیوانه نشد عاقل نیست// عاقل آن است که از عشق تو دیوانه شود

پاسی از شب نرفته بود که او را به کناری نهادم. باز برگشت و دیده به محبوبش دوخت. پرسیدم این چه حالت است؟ گفت ما را انتظار دیدار دوست به این حال واداشت.

چون خورشید طالع گشت او را به کناری یافتم باز به همان راحت آرام و خاموش به انتظار محبوب. یکی از دوستان به پیش من آمد. به او قصه شب گذشته را گفتم و او را به پیشش آوردم. پس از مدتی نظر کردم دیدم او را پامالش کرده اند؛ پر و بالش شکسته و بر بستر بیماری اش افکنده اند.

از پروانه پرسیدم این چه حالت است که در تو می بینم؟ با صدای ضعیف گفت ما را از در خود راندند و لگد قهر بر سر ما زدند که برو هر کس را بدین درگاه راه نباشد!

مرا به حال او رافت افتاد. عصر آن روز او را به کناری یافتم در حالی که بال و پری در او نمانده بود. چون دست به او زدم تنها خاکستری از به دستم باقی ماند.

عاشقان را سر شوریده به پیکر عجب است//دادن سر نه عجب، داشتن سر عجب است


لینک ثابت | نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388   ساعت 14:32   | توسط:   مهدی | مطالب مرتبط

   
 
  نماز توبه  
 

انس بن مالك گويد: رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ، روز يكشنبه ماه ذى القعده ، خطاب به مردم فرمود:
اى مردم ! كداميك از شما خواهد كه توبه كند؟
مردم گفتند: همه خواهيم توبه كنيم اى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم !
فرمود: غسل كنيد و وضو بگيريد و چهار ركعت نماز به جاى آريد و در هر ركعت ، سوره حمد را يك مرتبه و قل هو الله را سه مرتبه و معوذتين را يك مرتبه ، تلاوت كنيد! سپس هفتاد مرتبه ، استغفرالله بگوييد و با لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم آن را به پايان بريد. آن گاه بگوييد: يا عزيز يا غفار اغفرلى ذنوبى و ذنوب جميع المؤ منين و المؤ منات فانه لا يغفر الذنوب الا انت .
سپس فرمود: هر كس از امت من چنين كند، از آسمان ندا آيد كه عملت را دوباره از سر گير! كه خدا توبه ات را پذيرفته و گناهانت را بخشيده است . و ملكى زير عرش ندا سر دهد كه : اى بنده ! بر تو و خاندان و ذريه ات بركت باد! ملكى ديگرى ندا دهد: اى بنده ! دشمنانت را روز قيامت راضى خواهى كرد! منادى ديگر گويد: اى بنده مؤ من ! خواهى مرد و دينت از تو سلب نخواهد شد و قبرت وسيع شود و منّور گردد.
ملكى ديگر ندا سر دهد كه : پدر و مادرت از تو راضى شوند؛ گرچه از تو در غضب باشند. آنان و ذريه ات بخشيده شوند و تو در دنيا و آخرت در فراخى و گشايش روزى خواهى بود.
جبرييل ندا كند: من همراه ملك الموت شوم ، تا با تو مدارا كند و مرگ ، تو را آزار ندهد و روح از بدنت به سلامت بيرون آيد.
مردم گفتند: اى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم اگر كسى غير ماه ذى القعده اين عبادت را انجام دهد، چگونه است ؟
فرمود: تفاوتى نكند و همان طور خواهد شد كه بيان نمودم ، اين كلمات را جبرئيل در معراج به من آموخته است .

منبع: داستانهاي عارفانه در آثار علامه حسن زاده آملي/نويسنده: عباس عزیزي


لینک ثابت | نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388   ساعت 14:59   | توسط:   مهدی | مطالب مرتبط

   
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
کپی برداری از مطالب این وبلاگ با ذکر صلوات مجاز می باشد!